لسفه های اثباتی و تأویلی – بعنوان فلسفه های پشتیبان – قبض وبسط یافته اند. اما آنچه مسلم است اینکه تاریخ جامعه شناسی تعلق به رقابت آشکار و پنهان عین گرائی و ذهن گرائی به منزله دو برنامه پژوهشی رقیب داشته است . دو برنامه پژوهشی که اصول موضوعه متفاوتشان در باب هم هویتی16 طبیعت وفرهنگ – در درون – با کمربند فرضیه های کمی و پرسش های کیفی – در بیرون – همراهی می شود . بازاندیشی در تاریخ این منازعه و پایان ناپذیری آن به برنامه پژوهشی بلند پروازانه دیگری رهنمون شده است که سودای جامعه شناسانی است که داعیه تلفیق وجوه متقابل واقعیت اجتماعی را دارند، و معتقدند ” دقیقا همین سرشت دوگانه جامعه از لحاظ موجودیت عینی و معنی ذهنی است که واقعیت آنرا بی همتا می سازد”(برگر و لوکمان، 1375: 29). در واقع این دو جنبه با هم تناقضی نداشته و لازم و ملزوم یکدیگرند ، چنانچه این وجوه قائم بذات نبوده ، یلکه وجودشان وابسته به یکدیگر است . بنابراین اولویت و تقدم وجودی یک قطب بر قطب دیگر بی معنی است، زیرا واقعیت اجتماعی در حال ساخت یا همان وجه ذهنی واقعیت روی دیگری دارد که واقعیت اجتماعی پس از ساخت نامیده می شود . حال شکار این واقعیت بی همتا و موجود ذووجهین نیازمند دستگاه نظری دیگری است که امکان صید این پدیده و رؤیت آن را فراهم آورد . بنابراین مسئله علوم اجتماعی در این برنامه پژوهشی ، دیگر وجود یا عدم رابطه متقابل این وجوه نیست ، زیرا وجود رابطه از مفروضات اساسی این برنامه بحساب می آید و واقعیت بی همتا ی جامعه همان موجود ذووجهینی است که این پرسش را از بنیاد بی معنی می کند . بدین ترتیب پرسش را باید اصلاح نمود و در قالب نوع رابطه و کیفیت آن بازسازی کرد(Parker, 2000: 10) .با جابجائی این پرسش همه آن تفابل های سنتی معنی خود را از دست می دهند و به دوگانه گرائی هائی گزاف تبدیل می گردند . فی المثل در تبیین رفتار دیگر نمی توان صرفأ به ساختار عینی به منزله علت توسل جست همچنانکه معنی ذهنی به منزله دلیل نیز کفایت نمی کند ، بلکه کنش هم علت دارد و هم دلیل . آنتونی گیدنز و پییر بوردیو دو تن از نظریه پردازان برجسته این رهیافت پژوهشی موسوم به ساختار بندی17 بحساب می آیند که علی رغم میل خود و اصالت کارهایشان در یک جهت قرار می گیرند (Ibid:39) . گیدنز به وابستگی متقابل عاملیت18 وساختار19 ارجاع می دهد و به هیچ کدام از طرفین منازعه اولویت نمی بخشد، زیرا رابطه دیالکتیک عاملیت و ساختار مقدم بر هر چیز دیگری است ، رابطه ای که در قالب یک پدیده واحد تجسم می یابد ، چرا که اساسا نمی توان عاملیت و ساختار را به گونه جداگانه تصور نمود . این تصور از واقعیت مستلزم نظام مفهومی دیگری است که با مفاهیم مستعمل رهیافت نظری عین گرا از یکسوی و رهیافت نظری ذهن گرا از سوی دیگر متفاوت باشند . بنابراین گیدنزبه مفهوم نوینی نیاز دارد تا تفاوت دیدگاه خود را با دیگران نشان دهد و جعل واژه ساختار بندی و اهتمام به تنظیم نظریه ساختار بندی ناظر بر این قضیه است . با این اوصاف ” مفهوم ساختمند شدن متضمن دو وجهی بودن ساختار است که به خصلت اساسا بازگشتی زندگی اجتماعی مربوط است و وابستگی متقابل ساختار و عاملیت را بیان می کند”(گیدنز، 1384: 77). بدین ترتیب ساختار فراهم آورنده شرایط امتناع و امکان به گونه توأمان است ، و کنشگران اجتماعی به منظور کنش به قواعدی توسل می جویند که خود این قواعد از طریق کنش متقابل بازسازی می شوند. بنابراین آینده از نظر گیدنز باز خواهد بود (Parker, 2000: 59)زیرا کنشگران اجتماعی از توان باز اندیشی برخوردارند و می توانند منابع و قواعد مورد استفاده خود را تغییر دهند .