در خواهد بود قواعد خود را حتی بر نزدیک ترین تولید کنندگان ادبی به قطب وابسته تحمیل نماید. این تحمیل بواسطه نوع تعریف مستقلانه از نویسنده و ادبیات صورت می گیرد. آشکار است که در این حالت ادبیت اثر بر اساس معیارهای درونی تعیین می گردد. اما میزان استقلال میدان بنا بر شرایط تاریخی از یک دوره به دوره دیگر تغییر می کند. بنابراین منازعه بر سر تعریف ادبیات معیار همیشه در میدان وجود خواهد داشت. نهایت آنکه میدان تولید ادبی نظیر سایر میدان های فضایی از امکانات را برای شاعران و نویسندگان فراهم می آورد. این میدان با تعریف معیارها و هرآن چیزی که برای ورود به بازی ادبی لازم است به تولیدات عاملان خود جهت می دهد (بوردیو، 1380: 80). فضای امکانات در این میدان موجب می شود که هر اثری به یک دوره تاریخی خاص تعلق داشته باشد، ضمن آنکه بررسی نسبتأ مستقل میدان را پیشنهاد می کند. بدین ترتیب دریافت اثر ادبی منوط به روی آوری به تاریخ تولید آن و شرایط حاکم بر میدان تولید ادبی می گردد.
1-3 روش شناسی

پییر بوردیو در نظریه جامعه شناختی خود می کوشد که عامل را با ساختار جمع نماید تا در نهایت بتواند ازچنگال یک جانبه نگری بگریزد و راهی نوین در مطالعه پدید ه اد بی بگشاید. این رهیافت نوین لاجرم نیازمند دگردیسی در سطح معرفت شناسی و روش شناسی است، تا متعاقب آن در سطح هستی شناسی پدیده ادبی ظاهر گردد. بدین منظور مفاهیم نوبنیادی چون منش و میدان در سطح معرفت شناسی وضع می شوند که الزامات روش شناختی خود را در مواجهه با پدیده ادبی دارند، چنانچه پیشنهاد ساختارگرایی تکوینی به منزله روش مطالعه نظریه میدانی از سوی بوردیو ناظر بر این قضیه می باشد.
ساختارگرایی تکوینی بوردیو تحت تأثیر اثر کلاسیک امیل دورکیم با عنوان صور بنیادی حیات دینی پرداخته شده است. به بیان بهتر بوردیو می کوشد شیوه تاریخی دورکیم در بررسی واقعیت اجتماعی دین را در عرصه ادبیات تعقیب نماید. بدین ترتیب ساختارگرایی او جنبه تاریخی به خود می گیرد که نشانه پیروی بورد یو ازایدئولوژی تلفیق گرایی ودوری از یک جانبه نگری جا افتاده در سطح روش شناسی است . به نظر او در این مرحله می بایست از قید تناقض ذاتی ساختارگرایی و تاریخ گرایی به نفع ساختارگرایی ژنتیک به منزله یک روش نو بنیاد درگذشت. البته ساختارگرایی تکوینی مورد نظر بوردیو اگر چه ریشه در ساختارگرایی تکوینی لوسین گلدمن دارد، اما او گلدمن را نظیر دیگران متهم به ساده نگری و می کند.زیرا گلدمن ازتحلیل روانشناختی یا مبتنی برنویسنده خلاق درمی گذرد تا به نقش ساختار ذهنی گروه های اجتماعی مهم یعنی طبقات اجتماعی در آفرینش آثار ادبی دست یابد. حال آنکه بوردیو این آموزه را نمونه دیگری از یک جانبه نگری مرسوم در مطالعه پدیده ادبی می داند و آن را به نفع رویکرد رابطه گرایانه خود در تلفیق عاملیت و ساختار کنار می گذارد. بازتاب این رویکرد را در ساختارگرایی تکوینی بعنوان روش پیشنهادی بوردیو در مواجهه با پدیده ادبی می توان مشاهده نمود.
بدین ترتیب این رویکرد رابطه گرا اثر ادبی را یکبار در رابطه با ساختار اجتماعی یا میدان تولید ادبی و بار دیگر در رابطه ساختار فردی یا منش نویسنده قرار می دهد. با این اعتبار ساختارهای عینی با ساختارهای ذهنی رابطه تحلیلی پیدا می کنند (Bourdieu, 1993: 162) .بعبارت دیگر این ساختارها به نحو همگون مطابقت داده می شوند تا هومولوژی آنها پدیدار گردد. بوردیو کاربرد این روش را در بررسی خود از رمان تربیت احساسات اثر نویسنده فرانسوی گوستاوفلوبر نشان داده است (بوردیو، 1375 :108). مطابق این روش ابتدا ساختار میدان قدرت و موقعیت نویسنده در آن ترسیم می گردد و در مرحله بعدی ساختار میدان تولید ادبی و موقعیت نویسنده در آن بازسازی می شود. الگوی راهنما در این بازسازی همانا کشف موقعیت های ساختاری هومولوژیک می باشد. بدین ترتیب مسیر زندگی7 نویسنده در هر دو میدان نمایان می گردد. سرانجام با اجرای این روش فهم ساختار اثر امکان پذیر خواهد شد، چرا که ساختار اثر و موقعیت قهرمان در آن بازتولید ساختار میدان تولید ادبی و موقعیت نویسنده در آن است. از این روست که بوردیو در باره فلوبرابراز می دارد که او با نوشتن تربیت احساسات در واقع موقعیت متناقض خود در میدان تولید ادبی را به نحوی در قالب شخصیت فردریک مورو و عشق عقیم او در این رمان نشان داده است. به بیان دیگر موافق نظریه بازتابی موقعیت متناقض مورو در جهان رمان برگردان موقعیت متناقض فلوبر در میدان تولید ادبی است.
بنابراین با استفاده از روش ساختارگرایی در مورد میدان تولید ادبی ایران نیز ابتدا باید ساختار میدان قدرت و موقعیت نویسندگان وشاعران در آن ترسیم گردد و سپس ساخت همتای میدان تولید ادبی و موقعیت های هومولوژیک در آن بازسازی شود.در این صورت می توان به صورتبندی میدان تولید ادبی ایران دست یافت. و موقعیت صادق هدایت، برجسته ترین نویسنده معاصر، در آنرا با توجه به موقعیت او درمیدان قدرت ترسیم نمود، به گونه ای که بازتاب این موقعیت ساختاری در رمان بوف کور آشکار شود.
فصل دوم
بنیان های نظری
2-1 مقدمه
سنت های تحلیل واقعیت اجتماعی ناظر بر وجوه مضاعفی است که واقعیت را شکل می دهند و برتمیز مرزهای هستی شناختی8، معرفت شناختی9 و روش شناختی10 خود اصرار می ورزند، بگونه ای که نحوه مواجهه شان با واقعیت به مثابه قلمرویی قائم بذات است . سنت دیر پای عین گرائی11 واقعیت اجتماعی را کاملا امری عینی دانسته که استقلال وجودی داردونشانه هایش در نیروئی نهفته است که از بیرون بر کنشگران اجتماعی تحمیل می گردد، وآنها را به تبعیت ازهنجار های خاص هدایت می کند .امیل دورکیم نماینده بارزاین رهیافت تحقیقاتی درجامعه شناسی است، وتعریف او ازواقعیت اجتماعی به منزله شئ و شیوه عملی که وجود مستقل دارد واز خارج بر فرد نیرو وارد می کند و او رامجبور می سازد، مانیفست عین گرائی در تاریخ جامعه شناسی بحساب می آید (دورکیم ،1368:36). جریان عین گرائی با توسل به تبیین های عین گرایانه تا به آنجا پیشروی نمود که تالکوت پارسونزشاگرد برجسته مکتب کارکرد گرائی دورکیمدر پاسخ به پرسش علل وجود ناهنجاری – علی رغم نیروی اجبارآمیزهنجار- به درونی کردن12 نادرست هنجارتوسل جست.
از پاسخ پارسونزآشکارا رایحه تبیین دوری13 به مشام می رسد و در نهایت با معیار آزمون پذیری و ابطال پذیری پوزیتیویسم به عنوان زیر بنای فلسفی جریان عین گرائی در جامعه شناسی نیز بی ثمری این نوع تبیین اثبات می گردد , زیرا” هر نظریه که با
هیچ پیشامد قابل تصور نتواند مردود شود , غیر علمی است”(پوپر،1368: 45).بی گمان تنگناهای در افتاده در این نحله در روی آوری محققان به ذهن گرایی14 به منزله نحله رقیب بی تأثیر نبوده است. جریان ذهن گرائی در علوم اجتماعی بیشتر در آراء و اندیشه های جامعه شناسان پدیدار شناس نظیر آلفرد شوتس، کنش متقابل گرایان نظیر هربرت بلومرو بالاخره روش شناسان مردمی نظیر هارولد گارفینکل تجلی یافته است . برمبنای استدلال ایشان انسان ذهن دارد و جهان خود را معنی می کند و این به معنی آن است که واقعیت اجتماعی بر ساخته کنشگران انسانی است . بدین ترتیب نظم اجتماعی محصول کنشگرانی است که آن را بر ساخته اند، و انقلاب لحظه ای از حیات اجتماعی است که فرض نظم از سوی آدمیان دچار چند و چون می گردد. ریمون بودون که از نظریه پردازان سایه نشین این رهیافت پژوهشی شمرده می شود با بیان اینکه ” مفهوم معقولیت را نمی توان بطور عام تعریف کرد” (بودون،1370: 21) به آفتاب می آید. اما اگر در شرایط یکسان غالب کنشگران یکسان بیندیشند و یکسان عمل کنند آیا به این معنی نیست که در واقع هیچکس نیندیشیده است، و باید به معانی عمیق15 هدایتگر رفتار های آدمیان توسل جست تا از پیش پا افتادگی علوم اجتماعی و هم ارزی آن با معرفت عامیانه احتراز نمود(Rosenberg, 1988: 91- 96) .همین معانی عمیق یا زیرساختار کارل مارکس و ساختار بنیادی کلود لوی استروس است که از همگان غایب می باشد و روئیت اش مستلزم نگاه تئوریک و آموخته ای است که در حقیقت نشانگر شأن علم جامعه شناسی است.
این دو جریان رقیب در تاریخ جامعه شناسی به اشکال گوناگون در قالب قطب های متقابل فرد/ جامعه، روانشناسی / جامعه شناسی ، پویائی / ایستائی ، خرد / کلان، کیفی / کمی، سوژه / ابژه، دلیل / علت ، عاملیت / ساختار ظاهر شده اند وبا فراز و نشی