هر یک از ما موجودی منحصر به فرد هستیم و استعدادها و علایق خاص خود رو داریم. بیشتر ما به طور شهودی میدونیم که از چیکار و فعالیتی خوش مون میاد و بعضی وقتا ممکنه در اوقات فراغت به این علایق بدیم. واسه بیشتر ما، کار و شغل چیزی جدا از علاقه و تفریحه. در حالی که روان شناسی رو دوست داریم، مهندسی می خونیم. با اینکه به نقاشی علاقه داریم، حسابدار میشیم. از معماری خوشمون میاد اما صنایع قبول میشیم. دوست داریم واسه خودمون کار کنیم اما کارمندی رو انتخاب می کنیم. تنها تعداد محدودی از هزاران فردی که با اونا برخورد داشته ام کارشون رو دوست داشتن. بیشتر اونا به دنبال کار و شغل مورد علاقه خود نرفته بودن. اما به چه دلیل اینطوریه؟ به چه دلیل شغلی رو که دوست داریم، انجام نمی دیم؟

 

علایق و استعدادهای خود رو نمی شناسیم

خیلی از ما حتی در سنای بلوغ و بزرگسالی هم به درستی علایق و استعدادهای خود رو نمی شناسیم. هیچوقت واسه این نوع از خودشناسی آموزش ندیده ایم و راهنمایی نشده ایم. مدرسه در اصل قراره جایی واسه کشف و شکوفایی علایق و استعدادهای ما باشه، اما در عمل اینجور اتفاقی نمی افته. ما مجبوریم علایق خود رو در محدوده رشته های دفترچه کنکور بجوییم و پس از اونم معمولا در دام رشته و کاری که هیچ علاقه ای بهش نداریم، گیر می افتیم. گرچه که بعضی از تستای استعدادیابی و تیپ شناسی شخصیتی می تونن واسه کشف علایق و استعدادها مفید باشن اما کافی نیستن. این آزمونا بسیار ساده سازی شدن و پیچیدگی فرقای فردی، تجارب گذشته و تاثیرات محیطی که شخص در اون رشد کرده رو در نظرنمی گیرن. از طرف دیگر در آخر این خود شما هستین که باید به سوالای این آزمونا جواب بدین. منظورم اینه که در آخر این خودتون هستین که باید با مراجعه به درون خود علایق و استعدادهای خود رو کشف کنین. چه کاری واسه تون لذت بخشه؟ چه مهارتی رو راحت و آسون انجام میدید؟ چه موضوع یا فعالیتی رو سریع یاد می گیرین؟ تفریحات و سرگرمی هاتون چیه؟ همه اینا می تونن سرنخی واسه کشف علاقه و استعدادهایتان به شما بدن. دلیل این که علاقه و استعداد رو باهم به کار می برم اینه که اونا معمولا باهم هم جهت و موافق هستن. اگه شما واقعا به گرافیک، نویسندگی یا فوتبال علاقه دارین، به احتمال زیاد در اون زمینه استعداد هم دارین.

شخصیت

در انتخاب شغل تحت اثر معیارهای بقیه قرار می گیریم

از ناهمرنگی با جماعت می ترسیم

دنبال کردن علایق شخصی، معمولا ما رو در مقابل انتظارات و باورهای دور و بریا و جامعه قرار می ده. کمتر کسی در سنای بلوغ یا بزرگسالی راه شغلی خود رو تغییر می ده. پس اگه بخوایم اینجور کاری بکنیم، توجه بقیه رو به خود جلب می کنیم و شخصی غیرعادی و عجیب به حساب خواهیم اومد و این قضاوت بقیه، در ما ایجاد ترس می کنن. واسه همین ترجیح میدیم بازم همون آدمی باشیم که تا الان بوده ایم و همون کارایی رو بکنیم که تا الان کردیم. همرنگی با جماعت ممکنه واسه خود واقعی ما بسیار گران تموم شه. آرتور شوپنهاور می گه: «ما حدود نصف شخصیت خود رو در راه سعی واسه شباهت به بقیه از دست میدیم». ارزشای سنت و جامعه از همون سنای مدرسه، کودک رو تحت اثر قرار میدن. تأثیری که در بیشتر مواقع باعث دفن خود واقعی ما می شه و ما رو به شکل کپی و رونوشتی از یک آدم مقبول جامعه در میاره. درسته که آدم موجودی اجتماعیه اما اجتماعی بودن معنیش این نیس که همه خود رو با معیارهایی برابر برابری دهند. واسه پیگیری علایق و استعدادهای خود باید به حدی قوی باشیم که بتونیم، برخلاف نظر بقیه، به سعی واسه رسیدن به اهداف و رؤیاهای خود ادامه دهیم.

از شکست خوردن می ترسیم

شکست-خوردن

آخرش کاری که حالا مشغول انجامش هستیم واسه مون غنیمتیه و اگه بخوایم اونو آزاد کنیم و به کار دیگری بدیم ممکنه شکست بخوریم و موقعیت فعلی مون رو هم از دست بدیم. می تونیم به مرور راه رو تغییر بدیم و هزینه شکست رو کمتر کنیم. می تونیم در کنار شغل فعلی به طور پاره وقت به کار مورد علاقه خود بدیم و زمانی که در این کار ثابت شدیم، کار قبلی رو آزاد کنیم. با این حال معمولا در شروع یک کار جدید، شکست پرهیز ناپذیره. ما باید مدیریت شکست رو بیاموزیم. باید با استفاده از درسایی که از شکستا و اشتباهات خود می گیریم راه رو اصلاح کنیم تا بتونیم به موفقیت برسیم. شکستای موقت در انجام کاری که دوست داریم بسیار بهتر از شکست همیشگیِ به دلیل فراموش کردن علایق مونه.

از موفق شدن می ترسیم

ترس از موفقیت شاید عجیب به نظر برسه اما واقعیت داره. تصور کنین قراره آدم بسیار بزرگی شید و به دستاوردها و موفقیتای بزرگی برسین. تصور اینکه واقعا در اینجور جایگاهی قرار بگیرین چه احساسی در شما ایجاد می کنه؟ به چه دلیل با اینکه هر یک از ما با استعدادهای منحصر به فرد به دنیا میایم، تنها تعداد کمی از آدما می تونن این تواناییا رو شکوفا و از اونا استفاده کنن و به موفقیتای بزرگ برسن؟ یکی از دلایلی که روانشناس آدم گرا آبراهام مازلو واسه این مشکل مطرح کرد، «عقده ی یونس» نام داره. یونسِ پیامبر که در انجیل و قرآن هم از اون یاد شده یک بازرگان کم جرئت بود که در مقابل خواسته خدا واسه اجرای یک مأموریت مهم، مقاومت کرد، عقده ی یونس به «ترس از بزرگی» یا روی گردونی از سرنوشت واقعی اشاره داره. مازلو باور داشت که ما همونجوریکه از بدترین ویژگیای خود می ترسیم از بهترین ویژگی هامون هم می ترسیم. شاید واسه ما، داشتن یک مأموریت بزرگ در زندگی خیلی ترسناک باشه و واسه همین واسه ادامه زندگی خود به انجام یه سری مشاغل عادی روی میاریم و دنبال یه سری اهداف عادی میریم. همه ما لحظاتی رو تجربه کردیم که طی اون متوجه تواناییای واقعی خود شده ایم. مازلو در این مورد می نویسه: «ولی با هم با اینکه این تواناییا رو در خود می بینیم از سر ضعف، حیرت و ترس به لرزه می افتیم.» ترس از پیگیری و تحقق نبوغ ذاتی مون و کار کردن در حد کفایت، دستورالعمل یک زندگی عمیقا غمباره، چون اگه این روش رو انتخاب کنیم، از همه ظرفیتا و فرصتا انصراف می کنیم. بعضی از افراد به خاطر این از جست وجوی بزرگی و موفقیت پرهیز می کنن که می ترسن زیاده خواه به نظر برسن. ولی این موضوع می تونه تنها بهونه ای واسه فرار از سعی باشه. ازاین رو، معمولا اهداف پست و کوچیکی رو واسه خودمون در نظر می گیریم. احتمال برجسته شدن، صاعقه ای از ترس رو در دل هر آدم عادی ایجاد می کنه. چون متوجه می شه که اگه برجسته باشه توجه بقیه رو به خود جلب می کنه. عقده ی یونس تا حدودی به از دست دادن کنترل و ترس از دست دادن شخصیت قدیمی مون هم مربوط می شه.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   به چه دلیل دیگر واسه سوزاندن چربی های بدن احتیاجی به حذف کربوهیدرات نیس؟ 

اهمیت پیگیری علایق و استعدادها

یکی از اهداف طبیعی در زندگی همه ما رسیدن به لذت و شادیه. واسه همین انجام کار مورد علاقه و لذت بخش هم امر طبیعی و درستیه. از طرفی طبیعت به هر یک از ما استعدادی خاص بخشیده و هنگامی که به دنبال شکوفایی اون هستیم، با ایجاد احساساتی عالی مثل شور و لذت و شادی داخلی به ما پاداش می ده. وگرنه هم طبیعت با هشدارهایی چون احساس بی معنایی، ناامیدی، افسردگی، دل مردگی، فشار عصبی و استرس و شکلای مختلف مریضیای روان تنی به ما یادآوری می کنه که در راه تحقق خود واقعی مون قرار نداریم و باید راه خود رو اصلاح کنیم. تنها با انجام کاری که واسه مون حسی خوش آیند به همراه داشته باشه، میتونیم تا خدمت بزرگی به جهان عرضه کنیم، چون عشق و اشتیاق نیروییه که بر هر مانعی غلبه می کنه. از طرف دیگر وقتی به کار مورد علاقه مون مشغول باشیم مشغول تفریح و بازی هستیم نه کاری که سراسر تقلا و جون کندن باشه. کارای مورد علاقه ما، با به کارگرفتن استعدادها و نبوغ ذاتی ما، بازدهی عالی به شکل ارائه ارزش یا خدمتی به بقیه به وجود میاره که زندگی ما و بقیه رو غنا خواهد بخشید.

خطرات داشتن شغل بد

من، به عنوان فردی که رشته مورد علاقه ام یعنی فیزیک رو آزاد و رشته مهندسی رو انتخاب کرده بودم هیچوقت از کارم احساس رضایت نمی کردم و همیشه ناراحت و افسرده بودم. البته فیزیک تنها علاقه من نبود. من به فلسفه و هنرهای تجسمی، نویسندگی و مباحث خودشناسی و رشد شخصی هم علاقه مند بودم. با این حال شدیدا از کارم ناراضی بودم و این نارضایتی اون قدر عمیق بود که مصمم شدم تا به هر بهایی دنبال علایقم بروم و هم حالا در راه علاقه ام قرار دارم. این تغییر باعث شد تا دوباره شور و اشتیاقم رو به دست آورم و از زندگی لذت ببرم. اما حکایت دوست من بسیار غم انگیزه. اون که استعداد فوق العاده ای در ریاضیات داشت، به دلیل همون معیارهای اجتماعی که در بالا توضیح دادم، رشته پزشکی رو انتخاب کرد. هر زمان که از ریاضیات صحبت می کرد شور و اشتیاق و ناراحتی رو هم زمان می شد در چهره اش دید. به عنوان یک دکتر با اینکه از دید درآمد و اعتبار اجتماعی به اهداف خود رسیده بود اما همیشه از شغل شکایت داشت و فشار و اضطراب زیادی رو تحمل می کرد. اون آخرسر به دلیل خودخوریای و فشارهای داخلی که حاصل این نارضایتی بود در حالی که هنوز پا به چهل سالگی نگذاشته بود بر اثر حمله قلبی فوت کرد. گرچه که مرگ دست خداس اما داشتن شغل بد هم می تونه وسیله ای واسه از پا در آوردن آدم باشه.


دسته‌ها: آموزشی